ویتوریا ،وقتی چیزی برای بدست آووردن نداشتم،همه چیزو بدست ....آووردم..
...
وقتی که به خودم رجوع کردم واسه کسی که خودم بودم،خودم رو یافتم.
وقتی خِفت رو شناختم،بازم به راهم ادامه دادم،فهمیدم تو انتخاب
سرنوشتم آزادم.
..
دیشب ترسیدم به" ژُوزف " زنگ بزنم،چون با ملکه اش داشت عطر
پراکنی اطراف یقه چروک نخورده لباسش رو با پیس پیس ِ نمکیشون میکرد.دیگه ژوزف عموی من نیست چون قدرت ،عین مکافات خَمر زده یه مُخمر که تو آستین یه بارَبر، داره مور مور میکنه؛تمام وجودشو پر از دوگانگی دودوتا کرده!!
..
.
یه نوع احساس خلاء داشتم...یه جور پرش از یه ارتفاع و محکم خوردن و برخورد شدید.مثل احساس کسی بود که چیزی رو به زبان آوورده که باید
برای خودش نگه می داشته.
..
" ویتوریا" بالم رو گم کردم.
...
همیشه بهم میگی که کُدِ 100 بهت بال میده...
.
من هنوز آماده یه تراژدی دیگه نیستم که بخواد از نفس من،تار های خون
مُرده و پر از کُرک رو بکشی بیرون....
دنبال تراژدی هم نیستم.
....
.
درسته که همیشه بهترین راه رو انتخاب نمی کنم اما تا آخر ادامش میدم.چون اعتقاد دارم که سرباز شطرنج هم اگه تا آخرمسیررو ادامه بده،
وزیر میشه!!
..
الان اگه بخوام تخمیر قدرت رو با کثافت و لجن زندگی تو زود پز افتخار
بریزم و هم بزنم،از کی مطمئن باشم که منو از اون بالا هول نده توش؟!
.
شاید بتونه یه روءیا باشه،یه نوع مبارزه و جذابیتی به اسم زندگی،به نام قدرت و به فامیلی افتخار!!!
.
برنده مبارزه یا منم ،یا من ِ من؛که میتونه بهم زور بگه و حرفی رو که نباید
بزنم به رو وادارا" زبون بیارم؟
.
شاید تنها مشکل من با بال در آووردن این باشه که نمی دونم از کجا
شروعش کنم....اما آخرش اینه که نمی دونم کی تمومش کنم
.
وقتی به کس دیگه ای رجوع کردم بازم خودم رو شناختم.خودم رو نتونستم تو وجود دیگری پیدا کنم اما خیلی ها منو اینجا پیدا کردن.از دوگانگی ها هم دیگه کاری بر نمیاد
.....
..
لیست پرسنلی آدمایی رو که میرن جهنم اگه بخوام بررسی کنم شماره
اولشون همه با صفر شروع میشه.آخرشم با یک تموم میشه
....
سیستم ویتوریا هم یه جور صفر و یکه،یه جورآزادی تو انتخاب یه سرنوشت با دو دوتا چهار تای صفر و یکی،یه جور ترس از ملکه عمو
ژوزف که عطر رو دیگه فقط به پره های بینیش میزنه
!!!
یه صفر و یکی که حتی نمیتونه خلاء سقوط منو به سمت حرف نزدن پر کنه اما اگه زیاد بشه محدودیتش از ممنوعیتش فزونتر میشه!
!
سرباز هم با کشیدن من از اون سمت به این سمت تو یه محوطه شطرنجی،بازم داره بازی صفر و یک رو انجام میده.حتما" باید تو سفید و سیاه بره تا وزیر بشه
....
همه این صفر و یک ها به خاطر چیه؟
..
به خاطر تعریف من از آزاد بودن صفر و یک تو دنیای صفرو یکی با
آدمای صفرو یکیه
!!!
آزادی بی تعهدی نیست،توانایی انتخاب و تعهد به اون انتخابه....اما اگه انتخابایی که میکنی، یکیشون " صفر" باشه و اون یکی " یک " تکلیف
چیه؟!!!.
یا حق
+
نوشته شده در جمعه 12 بهمن1386ساعت 23:20  توسط پارسا
|
امروز تولدمه
وقتی بهش فکر می کنم شاید یه چیزایی دستگیرم بشه اما نکته مهمش اینه که دیشب یکی از دوستام بهم گفت پارسا پیر شدیا............
آره شاید .......ساعت 10 امشب به دنیا میام....به این دنیا که واسم مستی رو به همراه داره........
یه مهتاب تو صحرا هم همین وضع رو داره،خیلی تابلو میشه.
یه دنیایی که آدماش بهت سلام میدن اما طناب دارتو میبافن...
اونم تو ذهنشون.......
ذهن پوسیده و کپک زده ای که عفونت و کثافت تمام مرکزیت وجودشون رو احاطه کرده.........
آره شایدم من پیر شدم و غر غرو،یه پیر خرفت.اما از اون طرف هم به اندازه پیر مردا تجربه دارم
از اینکه از دنیا چی می خوام و چه می خواد به من بده دلگیر نیستم.
چون پارسا هم مثل اوشی هیچ وقت دلگیر نمیشه!!
اما یه روزی حرفمو حتما" میزنم که بخوره دقیقا" تو سیبل مواج.
سیبلی که دنیایی هست با آدمایی که دو دسته هستن،دسته اول مثل دسته دومه اما با اون قابل قیاس نیست.
شاید تنها مشکلش این باشه که همه دسته ها زیر مجموعه آدما محسوب میشن.
شاید هم مشکل ما هم همین باشه.
جالبیش به اینه که از این روزای خوب،چیزی که عاید من شد دوستای خوب و دشمنای بد بود.
دشمنای بد رو دوست دارم چون به من انگیزه زندگی کردن میدن.
انگیزه واسه سنجش آدما......
منم با خودم میسنجن نه با دوستام یا دشمنام.اما من دوستامو با دشمنام میسنجم.
تولدم امروزه.........
رفتم دانشگاه،هوا سرد بود،خیلی سرد؛
آدماشم همین جور........
نگاهت میکنن اما چیزی که باقی میمونه........
ترس و رعشع ای هست که به دندوناشون میوفته..........
وقتی که........
منو میبینن...
امروز تولدم بود......
یا حق...
+
نوشته شده در شنبه 22 دی1386ساعت 18:14  توسط پارسا
|
مثل یه بچه لطیف
زاده شده تو بارون
من فصل هارو حدس می زنم
تا عوض شن
بعضی وقت ها تو زندگی
از چیزی که پیش میاد فرار نکن
من خودم رو
از طریق تو شناختم
خورشید گرم
تمام بدن من رو گرم کرد
و تو رو به یاد آورد
نگران نباش
روز تمام شدنیه
من بر میگردم
در شب
چون شب را دوست می دارم
من باتو
خودم را شناختم.......
یا حق
+
نوشته شده در دوشنبه 17 دی1386ساعت 18:21  توسط پارسا
|

طرح امنیت اجتماعی به دانشگاه ها هم کشیده شد!
در راستای مبارزه با ارازل و اوباشی که به طور سر خود و افسار گسیخته با پوششی نا مناسب در نظر عرف، سعی در به هم زدن امنیت کلاسی نموده و با تحریک اذهان عمومی در ترویج این فعل حرام، با خروج از کلاس،دودر کردن کلاس،سد معابر و باج گیری از نماینده جهت حاضری زدن،انواع پیچوندن از کلاس های تئوری به بهانه های واهی و پوچ،حضور به موقع در کلاس در موقع حضور و غیاب،تهدید دانشجویان چسب،ایجاد رعب و وحشت برای اهالی علم،شرب چای در بوفه ، آموزش دانشکده ناچارا به طرح کنترل نا محسوس روی آورد.
در گفتگویی که خبر نگار ما با مجری این طرح به عمل آورد ایشان افزود:"نظر به اینکه این عده معدوم الحال،که گروه معدودی از دانشجویان را تشکیل می دهند و ناچارا" به درخواست و تماس های مکرر اهالی درس خوان و پایه ثابت کلاس تیم ویژه ای تشکیل دادیم.در ابتدا ما با کنترل محسوس و استفاده ازافراد دارای درجه و یونیفرم اقدام به عمل آوردیم که متاسفانه تذکرات و هشدار های تیم مبنی بر دست برداشتن این افراد از کارهای شرورانه که همانند ویروسی مخرب در جامعه دانشگاهی در حال پخش است میسر واقع نگردید و ناچارا" با یک عملیات شبانه و کاملا" آموزش دیده به طور پارتیزانی به محل های اختفای این افراد حمله کردیم اما متاسفانه با توجه با سابقه دار بودن این افراد در اعمال قبیحانه موفق به دست گیری نگشتیم .لذا در خصوص این گونه افراد کنترل را به گونه نا محسوس ادامه می دهیم و با نصب دوربین های مداربسته در مکان های مشکوک و استفاده از ستون های وفادار و با شرافت با نام 5 به علاو ه 1 (1+5) سعی در به دام انداختن این افراد و انهدام کل تشکلات خواهیم داشت"
+
نوشته شده در پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 13:53  توسط پارسا
|
+
نوشته شده در شنبه 17 آذر1386ساعت 17:17  توسط پارسا
|